Saidi Sirjani,Saidisirjani, Iranian Scholar, Iran's History, Persian Literature,Iran, Persian, Pen, Iranian Intellectuals,Saidi Sirjani, Persian Books, Iranian author,Islamic government, Freedome in Iran,Islam and IranIranian Culture Art and History,Persian  Literature ,Books , Poetry, Articlers,Khanlari, Minoviee, Baghaie, Dashti,Intellectuals  Murder of Iranian

 

 

 

 

وصيتم به آيندگاني كه در شكم مادر و پشت پدراند اينكه اگر روزي  و روزگاري  آزاده اي به  نشر نوشته هاي بنده  التفاتي فرمود، عين اين نامه  را در مقدمه همه كتابهايم جاي دهد.

 
HomeAbout UsContact UsSelected ArticlesOpen LettersIslamic governmentAudio FilesPoemsReviewsWinter of 1979InterviewsNews

Img6.jpg

نسخه هاي بسيار معدودي از نامه اي كه ملاحظه مي فرماييد در اوايل بهار امسال ( ۱۳۷۲)  در اختيار دوستان و

 آشنايان قرار گرفت با اين توصيه كه خودشان بخوانند و به ديگران هم برسانند، باشد كه در ايران شصت ميليوني

 فرد خوش حافظه اي پيدا شود و با تاييد ادعاهاي  روزنامه كيهان، هم خدمتي به اسلام عزيز كند و هم از جوايزي

 كه در اوج گشاده دستي اعلام كرده ام نصيبي برد. معدودي از آشنايان و نا آشنايان كرم كردند و نسخه هايي از اين

عريضه را تكثير فرمودند، اما تا امروز كه بيش از شش ماه  از تاريخ  نامه گذشته است هنوز جوايز متنوع روي

 دست از كار افتاده بنده مانده است و شهسواري به ميدان شهادت نيامده .

 

ظاهرا علت اصلي، توزيع ناكافي نسخه هاي نامه بوده است و بس. گرفتم مردم آزاده همت كرده باشند و هر كس

 

 به فراخور امكاناتش هزينه تكثير چند نسخه اي از اين نامه را به گردن گرفته  باشد با اينهمه بعيد است بيش از

 

 هزاران نسخه به دست مردم رسيده باشد؛ و حال آنكه روزنامه كيهان در صدها هزار نسخه منتشر مي شود و

 

 به اقصي نقاط مملكت مي رود و كيهان هوايي هم به قيمتي ارزان تر از يك نخ سيگار در دسترس هموطنان مقيم

 

 خارج است. وسعت دايره انتشار و نفوذ كلام كيهان كجا و نامه استرحام آميز نويسنده محكوم شكسته قلمي چون

 

 من كجا؟

 

 

اكنون متن نامه را به عنوان پيوست در انتهاي اين نسخه مي گذارم بدين اميد كه اگر كتاب حاضر، لا اقل، در خارج

 

 از قلمرو حكومت اسلامي منتشر شد، هموطنان  گراني از حال و روزگار من باخبر باشند. وصيتم به  آيندگاني  كه

 

 در شكم مادر و پشت پدراند اينكه اگر روزي  و روزگاري  آزاده اي به  نشر نوشته هاي بنده  التفاتي فرمود، عين

 

 اين نامه   را در مقدمه همه كتابهايم جاي دهد.

 

 سعيدی سيرجانی
بهمن ماه ۱۳۷۲
 
                                                          

        تاريخ بيداری ايرانيان   

 file_image.cmp

    

           بيچاره اسفنديار

در جهان شاهنامه رستم مظهر ملت ايران است، مظهر غرهنگ ايرانی است، اصلا خود ملت است، با همه خوبيها و بديهايش، با همه قدرت و ضعف هايش. و اين گشتاسب شاه است که می خواهد فرزند خود را به جنگ با ملت فرستد ... بار ديگر با يکی از صحنه های تکراری تاريخ  روبروئيم ، صحنه ای با مضمونی واحد و جلوه هائی مختلف، که تا بوده چنين بوده است.

همه گشتاسب های مسند نشين قدرت از سادگيها و جاه طلبی ها و روح اطاعت اسفنديارهای خوشباور برای سرکوب ملتشان استفاده کرده اند. آن سردار و سرباز جوانی که به فرمان فرمانروای جبار رگبار مسلسل بر سينه برهنه مردم می پاشد، آن جوان از جهان بی خبر ساده دلی که به اشارت دستگاه ستم، روشنفکران و آزادی خواهان مملکتش را به زجر و شکنجه می کشد، آن نويسنده استادی که به هوای مال و منصبی قلم و بيانش را برای سرکوب آزادگان در خدمت غاصبان قدرت می نهد، آن مامور معذوری که برای حفط امنيت دزدان و غارتگران حيثيت و آبرويش را فدا می کند،... همه و همه اسفندياری فريب خورده اند که به سودای نام و کامی قدم در مهلکه نهاده اند و با رستمی به نام ملت روبرو ايستاده اند.

 جوهر قضيه در همه اين صحنه ها يکی است، جلوه ها متفاوت است، اجراهائی گوناگون از نمايشنامه ای واحد در زمانها و مکانهای مختلف و هنرپيشگانی با صورتکهای رنگارنگ

   

          يادداشت های عينی

" يادداشت های عينی" خاطرات بزرگ مرد ادب تاجيکستان، صدرالدين عينی است. روزگاری بود که  دلنشينی گويش  آشنای تاجيکی توان زدودن تلخی  سرنوشت  مردمانی  از چاله تعصب مذهب اسلام به چاه حکومت استالين گرفتار آمده را نداشت،
... تا روزی که ديديم ايستادگی اين ريشه  هويت تاريخی ملتی نويد خوش زندگانی را، در آن سرزمين پراکند .
صدرالدين عينی، نويسنده صاحب ذوق نکته سنجی است که دوران جوانيش مقارن انقلاب ۱۹۰۵ روسيه بود و چشمان نکته ياب دقايق نگرش شاهد تحولات اجتماعی و بازيگريهای خطرناکی که منتهی به اکتبر ۱۹۱۷ شد و تسلط قدرتمندانه حزب کمونيست بر امپراطوری روسيه و قلمرو گسترده آسيايی و اروپائيش. اين روستايی هوشمند موقع شناس پس از استقرار اوضاع در رديف تاليفات متنوعی که به اقتضای روزگار در تبليغ نظام کمونيستی پرداخته و منتشر کرده است، قلمی هم به هوای دلش زده و شرحی پرداخته از روستای مولد خويش و بخارای آن روزگاران و اوضاع نادلپسندی که مايه بخش تحولات غليظ اجتماعی شد و سرگذشت عبرت آموز خودش که از طلبگی مدرسه ميرعرب به مسند رياست فرهنگستان تاجيکستان شوروی منتهی گشت.
کتاب دلنشين است و خواندنی، به هزار و يک دليل و از آن جمله نثر شيوای تاجيکی نويسنده که بوی جوی موليان دارد و يادآور نثر دل انگيز قرن چهارم است.

                   

           در آستين مرقع

تجديد چاپ بعض مقالات هم ازمقوله خود شکستن است و خرقه در آفتاب افکندن؛ توضيحش اينکه در آن روزگاران جاهليت، به علت تلقينهای مداوم استعمار، افکار من و امثال من منحرف شده بود و در تقويم ارزشها به خطا می رفتيم و براساس همين انحراف فکری مرتکب نوشتن پرت و  پلاهائی شديم که در عالم خود نوعی معصيت است، و چون از مقدمات توبه اين است که شخص نادم ارتکاب گناه را معترف شود، من هم به عنوان اعتراف به گناه به تجديد چاپ چند مقاله رضا دادم، از آن جمله " مشتی غلوم لعنتی".

 اين مقاله، گرچه چند ماهی بعد از انقلاب نوشته شده است، اما افکارش محصول دوران جاهليت است؛ دوران سياهی که به تلقين اجانب و استعمارگران به چيزهای موهومی از قبيل ايران و تاريخ ايران و حب وطن و علائق ملی دلبسته بوديم و به نامهای ننگينی چون کوروش و داريوش افتخار می کرديم و از سوء استفاده دلقکان جشنهای کذائی خون دل می خورديم که چرا نام کوروش را دستاويز حرکات جلف خويشتن کرده اند؛ و گناهی هم نداشتيم. آخر اثر تحقيقی و روشنگر حضرت آيه الله خلخالی به عنوان " کوروش دروغين و جنايتکار" منتشر نشده بود تا بدانيم موسس امپراطوری ايران چه تحفه ای بوده است و چه عيب بزرگی داشته است. اين عبارت را در " تاريخ ايران باستان" پيرنيا خوانده بوديم که " مورخ مذکور( يعنی کتزياس) گويد: کوروش پسر چوپانی بود از ايل مردها که از شدت احتياج مجبور گرديد راهزنی پيش گيرد"؛ و به علت درک مغرضانه و ذهن منحرف خويش گمان کرده بوديم که کوروش هم مثل بسياری از سران قبايل و بزن و بهادرهای روزگار در آغاز کارش بر کاروانها هجوم می برده و راهزنی می کرده است، و اين را عيب چندانی برای سرداران و جهانگشايان آن روزگار نمی شمرديم، غافل از اينکه " راهزنی پيش گرفتن" معنی ديگری دارد که حضرت آيت الله آن را با فکر موشکاف خويش استنباط فرموده اند و داخل پرانتزی گذاشته و در صفحه ۲۷ تاليف منيف خويش آورده اند، و اينک عين عبارت حضرتشان:
 مورخ مذکور بنا به نوشته ايران باستان به قلم آقای مشيرالدوله پيرنيا ص ۲۴۰ می گويد که کتزياس می گويد" کوروش پسر جوانی بود از اهل "مر" که از شدت احتياج مجبور گرديد راه زنی  پيش گيرد لواط بدهد

ای خاک بر سر من و امثال من بدبختهائی که...

* اگر عبارتی که حضرت آقای خلخالی از کتاب " ايران باستان" نقل فرموده اند با اصلش مختصر تفاوتی دارد و فی المثل ايل مردها شده است اهل مر، و پسر چوپان جايش را به پسر جوان داده است، مبادا، زبانم لال، حمل بر بيدقتی و اشتباه ايشان گردد. حتما منظور " کتزياس" همان پسر جوان بوده که با پيشينه سوء " راه زنی پيش گرفتن" کوروش، به معنی مورد استنباط حضرتشان، مناسب تام و تمامی دارد. اگر غلط کاری و تخليطی صورت گرفته باشد گناهش بر گردن مشيرالدوله است و ناسخان و کاتبان ولنگار تاريخ کتزياس؛ محال است روحانی بزرگواری که نظر صائب و حکم قاطعش بر جان و مال و ناموس مسلمانان رواست در نقل يک جمله، خدای ناخواسته مرتکب دو اشتباه شود

 

          ای کوته آستينان

با رسيدن به خانه فرهنگ ناگهان منظره پنج سال  پيش ، زمستان ۱۳۵۸ در نظرم مجسم شد و صحنه هائی که به عنوان رهگذر ديده و رواياتی که از اين و آن شنيده بودم. به ياد صحنه های ديدنی و باورنکردنی جوش و خروش جوانانی افتادم که از اکناف هند بدينجا هجوم آورده بودند تا شعارهای مارکسيستی در کپسول اصطلاحات اسلامی پيچيده را بر فرق خلق الله نثار کنند. قيافه جوان نوخط پرحرارتی به يادم آمد که بر سر استاد پير هندی فرياد می زد" کجا آمده ای؟ زبان فارسی طاغوتی است، گورت را گم کن". به ياد جوان چشم و ابرو مشکی خوش ريشی افتادم که اصرار داشت با استفاده از تعبيرات ماترياليستی، منشی خوش قد و بالا و مکش مرگ مای رايزن فراری سابق را يک شبه مسلمان کند و بقيه قضايا. تصويری در ذهنم زنده شد از جوان احساساتی نازنينی که مرتبا به سيگار وينستن پک می زد و امپرياليسم منحوس امريکا را دود می کرد و به هوا می فرستاد، و از همه حيرت انگيزتر مرد ميانه سالی که دو سه سالی پيش از انقلاب در دانشگاه دهلی تن نحيف مرا زير آواری از احکام جازم کمونيستی له کرده بود و اکنون می خواست در دو سه جلسه هم دوره صرف و نحو عربی را تمام کند و هم بنده را به دين مبين اسلام هدايت.......

... قصد انتقامی دارد که شش سالی پيش از اين بمناسبتب گفته بودم " شما هنديها مردم عجيب و غريبی هستيد، همه تان مظهر ..العجايبيد". و اينک به تلافی آن جمله دم گرفته است که:
ـ شما ايرانيها مظهر العجايبيد، علمای طراز اول مذهبتان پيشوای مشروطه خواهی می شوند و هوادار نظام قانونگزاری به شيوه فرنگ، در ميادين مرکزی پايتختتان همدستان مرد مجهول الهويه خارج از مذهبی اعلم علمای زمان را بر دار می کشند و جماعتی از به اصطلاح شيعيان پای دارش هلهله می کنند، فرزند همين مجتهدی که در راه حفظ نظام شريعت سر باخته، هوادار دو آتشه مشروطه و آزادی می شود، و فرزند او علم الحاد کمونيستی برمی دارد. هنرمند موسيقی دانتان رئيس شکنجه گران عهد رضاشاهی است و مطبوعترين خواننده روزگارتان عضو ساواک آريامهری. جلاد بيرحمی که در رژيم شاهنشاهيتان سالها رئيس ساواک و عامل مستقيم خفقان و استبداد بوده است از فرستنده عراق مردم را به آزادی خواهی و قيام بر عليه استبداد دعوت می کند، و عليامخدره ای که مظهر قساوت و توطئه و جنايت است در مجمع حقوق بشر به حال ستم رسيدگان و در کند و زنجير پوسيدگان اشک همدردی می ريزد، و مرشد آزادی خواهی و مبارزه با استبدادتان زير لايحه امنيت اجتماعی امضا می گذارد. جوانانی که در کشور اسلامی خودتان درس خوانده اند رها از قيود مذهبی به هزار فسق و فجور آلوده می گردند، و پسر بچه هائی که به امريکا می فرستيد پس از ده بيست سالی اقامت در ديار کفر تبديل به مسلمانهائی دو آتشه ای می شوند و با جهانی حميت دينی و تعصب مذهبی به وطن برمی گردند. آستين پاره های يقه چرکينتان خصم سوسياليسم اند و شاهزادگان سرمايه دار غرق ناز و نعمتان هوادار کمونيسم. طلبه از نجف آمده تان فکلی دو آتشه می شود و مهندس الکترونيک خوانده تان مبلغ مذهبی. نويسنده آزادی خواهتان مامور سانسور جرايد از آب در می آيد و سرگروهبان اندک سوادتان محقق مسائل تاريخی؛ و بالاخره از همه مضحک تر و حيرت انگيزتر اينکه در بحبوحه عجم کشيهای فرمانروای عراق و ترکتازی عراقيان بر اجساد قطعه قطعه هموطنان خوزستانيتان، در ناف روزهائی که خون غيرت بايد در عروق هر ايرانی بجوشد، دو آتشه ترين ناسيوناليستهايتان سايه نشين عطف دامن عربده کش عراقی می شوند و از همان راديوئی ميهن پرستان ايرانی را به طغيان و قيام می خواند که شب و روز گويندگانش عربده " قادسيه صدام" سر می دهند و ملت ايران را مجوس و نژاد ايرانی را فرومايه می خوانند. شما ايرانيها مظهر العجايبيد يا ما هنديها؟ بله، صاحب؟
پير هندو به خيال خودش نقطعه ضعفی پيدا کرده و بی آنکه نفسی تازه کند، دم گرفته است که: سعيدی صاحب! انصافت کجا رفته است؟ ما هنديها مظهرالعجايبيم يا شما ايرانيهايی که يک رو. " رئيس و مجلس و فايده" را تبديل به " فرنشين و کنگاشستان و هوده" می کنيد و روزی ديگر دانشجويان رشته های فيزيک و رياضی را به خواندن قصايد امروءالقيس و متنبی وامی داريد؟ ما مظهر العجايبيم يا شما ملتی که با همان شور و ولعی به تماشای سنگسار کرده زناکاران در شهر کرمان هجوم می بريد که تا همين ديروز برای ديدن صحنه های کذائی جشن هنر در خيابان زند شيراز از سر و کول هم بالا می رفتيد؟ ما مظهر العجايبيم يا شما که هر سی سال يک بار جشن نوروز و عزای عاشورايتان قاطی می شود؟ ما مظهر العجايبيم يا شما مردمی که در کاخهای هوس انگيز مصادره ای ورد زهد و تقوی گرفته ايد؟ ما مظهرالعجايبيم يا شما امتی که فيلسوف سرشناستان در پاسخ حريف، به قسم قرآن متوسل می شود که: هر چه درباره هگل گفت مزخرف است؟ ما مظهر العجايبيم يا شما ملتی که از ولايت طوستان هم امام غزالی بيرون می دهيد و هم فردوسی؟ ما مظهرالعجايبيم يا شما مردمی که جوانانتان در فاصله ای کمتر از يک سال از دانسينگها به مجالس تعزيه رو می کنند و بجای پپسی و کوکا شربت شهادت می نوشند؟...

 

 

                   وقايع اتفاقيه       

گزارش خفيه نويسان انگليس

      

 

                         ته بساط          

...  با کمال ادب و تواضع به محضر اين استاد بزرگوار بلژيکی که به هر حال علاقه ای به فرهنگ ما دارند و عمری صرف شناخت حافظ کرده اند عرض کنم که سعادت قبول اسلام از آن رو نصيب ايرانيان شد که موبدان دنياپرست اواخر عهد ساسانی به نام ديانت زردشتی زندگی را بر مردم تنگ و تلخ کرده بودند و در تجويز "زيان کسان از پی سود خويش" مرتکب فجايع وقاحت آلودی می شدند که منحصر به دين فروشان دنيا پرست قدرت طلب است. در جامعه ای که مشتی رياکار شياد به نام موبد بر جان و مال مردم مسلط شوند و خود را نماينده برگزيده و انحصاری اهورامزدا معرفی کنند و مقاصد شوم و سليقه منحوس خودشان را به نام احکام شريعت بر خلايق تحميل نمايند، مردم چاره ای ندارند جز جستجوی راه رهايی، و اگر روزنه های اميد و نجاتی از قيبل مانی و مزدک با سرکوبی بيدادگرانه طبقه حاکم مسدود شد، نتيجه منطقی و معقولش محکوميت کل اساس است و به استقبال عقايد مخالف رفتن، وگرچه به سقوط کشور انجامد که، يا علی غرقش کن منهم روش.
ايرانی اگر نفرتی از گذشته های قبل از اسلامش داشته باشد يکسره متوجه موبدان، و به تعبير متداول روزگار ما: موبدنمايان، اواخر عهد ساسانی است، ورنه، در چشم ايرانی اصيل کورش و رستم و کيخسرو و سياوش هميشه محترم بوده اند و هستند و خواهند بود.... علاقه ايرانی واقعی به معارف مليش، چه پيش از اسلام وچه بعد از آن، عشق با شير اندرون شده ای است که با جان هم بدر نخواهد شد

 


         آشوب يادها    

ای مرغ سحر چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهکاری...
استاد اجل حبيب يغمايی!
" نوشتن" هميشه کار ظريف و دشواری بوده است و در زمان ما ظريف تر و دشوارتر شده است بخصوص اگر
نويسنده ای بخواهد از مرزهای اخلاقی خود تجاوز نکند و در کار نويسندگی دست کم با " خويشتن خويش" صادق و صميمی باشد.
قلم زنان روزگار از دو مقوله خارج نيستند. گروه کثيری قلم را وسيله معاش خويشتن کرده اند. به همان شيوه آرام و معتدل و البته يکنواختی که فلان ثبات و بايگان سالخورده و تجربت اندوخته اداره ثبت احوال مثلا ابرقو قلم می زند و شناسنامه صادر يا باطل می کند و برايش صاحب شناسنامه و کيفيت ولادت و مرگش مطرح نيست، هدفش انجام وظيفه است و دريافت مقرری، همين و بس؛ به همان سياقی که فلان رقاصه حرفه ای در هر حال و هوايی و هر مجلس و محفلی با هر ساز و نوايی هنرنمايی می کند. فارغ از زمينه انفعالی خويش و هوای دل خود؛ به همان شيوه ای که " نوحه گران" حرفه ای روزگاران گذشته در هر مجلس عزائی حاضر می شدند و با نوحه سرائی پر خروش اما از دل برنخاسته خويش مجلس آرائی می کردند و " صاحب دردان" را از رعايت تشريفات ظاهری معاف می ساختند.
صاحب قلمانی ازين دسته طعم و مزه " بادمجان" را با ذائقه خويش احساس نمی کنند، غلام ذائقه روزگارند. راحت و بی پروا به شيوه البته مرضيه و ثمربخش " حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی" وفادار مانده اند و شوخ چشمانه با خلق خدا به قول حافظ " صنعت " می کنند.
برای اين گروه، به برکت ذوق نرم و انعطاف پذيرشان، در پشت ميز فلان وزارت مخالفان دولت را به باد انتقاد گرفتن و لحظه ای بعد در سر مقاله روزنامه حزب مخالف بر دولتيان تاختن آوردن، امکان پذير و آسان است.
اکثريت هميشه با اين دسته بوده است و موفقيت نيز هم، که " يدالله مع الجماعه".
در مقابل اين جماعت انبوه قلم به دستان، معدودی نيز هميشه بوده اند و هستند که تا ضرورتی اقتضا نکند و فضای سينه و تنگنای حوصله از تاثرات و تالمات لبريز نشود، لب از هم نمی گشايند و دست به قلم نمی برند. و اگر بردند و علاقه و قدرتی برای " فهم سخن" در مستمع نديدند، قلم می شکنند و در آغوش امن خاموشی پناه می جويند که قصدشان سرگرمی خلق و کسب معاش نيست.
اينان به حکم بی نيازی و بی غرضی مردمی " رموک" و زود رنجند، بخصوص اگر مخاطب خود را مشتاق شنيدن نبينند.
مخلص شما که دلش می خواهد در شمار اين گروه معدود باشد، و هنگام نوشتن جز ندای واقعی و بی غرضانه دل خود را بر صفحه کاغذ نريزد، وقتی که می شنود " سردبيران" يغما نازکی طبع لطيفشان به حدی رسيده است که تحمل دعای آهسته ای هم ندارند، چاره اش جز خاموشی چيست؟

چند مقاله ای که زير عنوان " يک نيستان ناله" منتشر شد و مقالاتی که پيش از آن با نام " آشوب يادها" عرضه گشت، و ابتر ماند؛ چنانکه می دانيد، نه سفرنامه بود و نه گزارشی اداری و نه نوشته ای تبليغاتی. دليلش هم آشکار است که بنده نه بر اساس ضوابط معمول زمان يک " توريست" بوده ام و نه مامور دستگاهی و نه مهمان دولتی. در سفرهای هند و اروپا آنچه برايم مهم بوده است برخورد با آدميزادگان است و سياحتی در انفس و بالاتر از همه و به حکم تداعی معانی يادی از حال و هوای ديار خويش و در نتيجه سنجشی و مقايسه ای، که " به کعبه رفتم وز آنجا هوای کوی تو کردم" و " غريب را دل آواره در وطن باشد".
برای من ساعتی در حاشيه " چندنی چوک" دهلی پرسه زدن و در حال و کار مردم تامل کردن به مراتب نشاه خيزتر از تماشای عمارت زيبا و ديدنی " تاج محل" بوده است و هست. ساعتی در کلاس درس فارسی دانشگاه دهلی نشستن و با مسائل و مشکلات کار جوانان ايران دوست هند آشنا شدن به مراتب دلنشين تر از شرکت در ضيافت رسمی سفارت بوده است و هست. چه می توان کرد" هر کس به قدر همت خود لانه ساخته".........
..... اين سليقه من است، در حالی که " سردبيران" شما جز اين می خواهند. و بر شما می آشوبند که " اين سفرنامه نيست، دخالت در معقولات است!" و شما را متحمل زحمت و خسارت می کنند. و کار به " ناقص" شدن مجله می کشد.

شايد هم حق با آنان باشد، به حکم لطيفه الحق لمن غلب...

من معتقدم که اين ساليان حساس دهه ششم قرن چهاردهم، با توجه به تحولات بی سابقه جهانی و شرايط خاص و غير منتظری که برای ممالکی از قبيل ما فراهم آمده است، سالهای سرنوشت است، به سرپيچ و بزنگاه تاريخ رسيده ايم. و دريغ بسيار است که اين لحظات حساس را به تغافل و تظاهر بگذرانيم... بگذرم...
تهران ۲۰ مهر ۵۴

طبقه مفقوده

سرمايه داران هندی ظاهرا مردم باهوشی هستند. نبض اجتماع را در دست دارند و مصداق بارز واحد کالف نه، که واحد من الف الف هستند، زيرا در مقابل هر سرمايه دار قوی حال هندی دست کم يک ميليون فقير تهيدست محتاج نان شب صف کشيده اند. چيزی که در هند به چشم من نيامد طبقه متوسط بود، و البته اين گناه ديده بی بصيرت من می تواند باشد، ورنه معقول نيست که يک طبقه اجتماعی بکلی مفقود شده باشد.
در فرودگاه جيپور لحظات انتظار را با مهندسی هندی به درد دل نشستيم. از تفاوت فاحش دو طبقه فقير و غنی هندی حکايت ها داشت. ظاهرا دموکراسی دلش را زده بود و مرتب از مائو ياد می کرد، و می غريد که چين از حيث منابع طبيعی غنی تر از هندوستان نيست، جمعيتش هم از هند بيشتر است؛ و به دنبال آن مقداری چون و چرا که نه با طبع گريزان از چون و چرای بنده موافق بوئ و نه با برنامه گوشه گيری و سلامت طلبی سازگار.
تا آنچا که من ديدم و شنيدم طبقه متفکر و درس خوانده هندی با نوعی دلبستگی نگران تحولات اجتماعی همسايه قدرتمندشان، چين، هستند. به رهبر نافذ کلام و صاحب قدرت چين با نوعی اعجاب و تحسين می نگرند؛ و اين دلبستگی ربطی به مسلک های حزبی ندارد. ظاهرا قدرت کوبنده و سازنده مائو توجهشان را به خود معطوف داشته است نه کمونيسم چينی. خدا کند دموکراسی از مهمترين و خطرناکترين عرصات آزمايش خود، يعنی شبه قاره ششصد ميليونی هند، سربلند و بی گزند بيرون آيد. بايد به انتظار آينده نشست اگر چه به آينده اميدی نيست.

وسايل سازنده افکار عمومی در هندوستان از دو نوع است، يکی جرايد است و ديگری معابد. که اتفاقا درين هر دو مهاراجه های صنعتگر شده هندوستان به قصد خيرات و مبرات سرمايه گذاری هنگفتی کرده اند که البته اگر ثواب اخروی نداشته باشد اجر دنيوی خواهد داشت.

 

ضحاک ماردوش

تازی ماردوش به دعوت مردم يا سرکردگان ملک؛ فرقی نمی کند، آمده و بر تخت امپراطوری ايران تکيه زده است، بی هيچ جنگ و لشکرکشی و جان به خطر افکندنی. سپس به جان مردم افتاده است، همان مردم ساده لوح از چاله به چاه افتاده ای که از غرور جمشيدی بدو پناه آورده اند. هر صبحگاه دژخيمان گوش به فرمانش جوانان معصوم را از آغوش خانواده بيرون می کشند و در برابر چشمان حيرت زده پدران و مادران سر می برند تا مغزشان را خوراک ماران ملوکانه کنند. علاوه بر اين، بدترين اراذل را بر جان و مال خلايق مسلط کرده است و با پراکندن کام ديوانگان و درهم کوفتن روح صراحت و شجاعت و درستی، ملتی را در لجنزار دروغ و فريب و فساد فرو برده و هر جا نشانی از آزادگی و مناعت احساس کرده، ديوزادگان تبه کارش را به سرکوبی و کشتار فرستاده است؛ و مردم در مقابل اينهمه بيداد جنون آميز نه فرياد اعتراض که ناله شکايتی برنداشته اند، و به روايت فرانک همه لشکريانی که از همين آب و خاکند و از همين مردم ستم رسيده، هنوز کمر بسته فرمان اويند با يک اشارتش از هر گوشه مملکت هزاران فدايی جانباز به حمايتش برمی خيزند...

ذخيره خوارزمشاهی  

سيمای دو زن

        افسانه ها  

          زير خاکستر

شیخ صنعان

        سوز و ساز  

       شيرين سخنان گمنام 

  بدايع الوقايع

      دو مجلد حرف م لغتنامه دهخدا  

                  حرف ن لغتنامه دهخدا، مجموعه کامل   

مقالات  ايرانيکا

بهارستان    مهد بامداد      بمپور       بنگ     باشگاه ارامنه     برازجان      گدايی      باغ شاه
باغ فين       تاريخ لباس، دوره پهلوی و دوره های پس از آن        مطبوعات انقلاب مشروطه
دباغی      چهارشنبه سوری       ذخيره خوارزمشاهی        رضا خان ارفع      

          

 

خسرو و شيرين نظامی

ليلی و مجنون نظامی 
                                                                                                            عرصه دار ميدان آزادی

شيخ صنعان

فرهنگ  فارسی

تفسير سورآبادی

 

 

 


برگ نخست         نامه های سرگشاده            زمستان ۱۳۵۷         جمهوری اسلامی و سعيدی سيرجانی

کتابها     گزيده مقالات      گزيده آثار ، صدا       يادها، نقدها      دفتر شعر      مصاحبه ها        

               درباره ما     تماس 

    All contents © Copyright 2005 SaidiSirjani.com

 


     

 


??? ????         ???? ??? ???????            ?????? ????         ?????? ?????? ? ????? ???????

??????     ????? ??????      ????? ???? ? ???       ?????? ?????      ???? ???      ?????? ??        

                    ????      

 


برگ نخست         نامه های سرگشاده            زمستان ۱۳۵۷         جمهوری اسلامی و سعيدی سيرجانی

کتابها     گزيده مقالات      گزيده آثار ، صدا       يادها، نقدها      دفتر شعر      مصاحبه ها        

                    تماس      

 


برگ نخست         نامه های سرگشاده            زمستان ۱۳۵۷         جمهوری اسلامی و سعيدی سيرجانی

کتابها     گزيده مقالات      گزيده آثار ، صدا       يادها، نقدها      دفتر شعر      مصاحبه ها        

                    تماس      

   

 

 


.


 


 


 

 




 

All contents © Copyright 2005 SaidiSirjani.com


 

 | Interviews | News | All contents © Copyright 2005 SaidiSirjani.com